X
تبلیغات
ای عشق!مگر مسخره ی دست توام؟


ای عشق!مگر مسخره ی دست توام؟

برای کسی مینویسم که هنوز نیامده است،و کسی نمیداند آیا او خواهد آمد؟

 

 

بعد از تو ای مهتاب شبهای جوانی

من ماندم و یک بیم و ترس جاودانی

یادت دلم را می فشارد گاه و بی گاه

یاد تو ای هم درس دوران جوانی

سرو صبوری بوده ام بی برگم اکنون

دیگر چرا این شاخه ها را می تکانی؟

در بحر چشمت غرق گردیدم صد بار

تا خواندم از آن یک دو بیتی مهربانی

مجذوب آن چشمت شدم ای یار زیبا

مجذوب چیزی که نمی خواهم بدانی

تا کی توانم بی تو در این دار فانی

تا کی توانم ؟بی تو عمراً زندگانی

بنگر که نازت از چه تاریخی کشیدم!

من دوستت دارم نمی خواهی بدانی؟

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391| ساعت 23:47| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

این بار

 

تو بگو

 

دوستت دارم

 

نترس

 

من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390| ساعت 15:17| توسط لیلا خلیلی خو| |


سیب را باد هوایی کرد


سیب اما


 همبستر زمین شد


نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390| ساعت 17:12| توسط لیلا خلیلی خو| |

ببخشید که مدتی نبودم

می نویسم برای یه عشق تازه نفس و برای یک معشوق خسته

 

نادیدنی ترینی

وقتی که بت میشوی

و پرستشت کافرم نمیکند

که یکصد و بیست و چهار هزار بار

به دین توام...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390| ساعت 14:52| توسط لیلا خلیلی خو| |


سلام عزیزان


از روز زن پارسال یه سال گذشت و چقدر بده


که امسالم کسی نیست تا از صمیم قلب


بهت تبریک بگه


اما من به همتون تبریک میگم موفق باشین ...


نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390| ساعت 10:43| توسط لیلا خلیلی خو| |

این شعر ،شعر برگزیده جشنواره سروده های محلی در سال 1386و زنانه ترین شعر جشنواره دانشجویی دانشکاه پیام نور در سال1384شناخته شد.

یِیْ زِمان محله رِ بِرامْ میَشْدی رو سِرِت

به هِوایْ صدایْ خوبِت جَمْ می شُدَن دِوْر و وِرِت

هر رو صُبْ سِرِ کوچه وایْْمیسادی پایْ خُشاری

بِرِیْْ که بِشُم بِگی :خیلی عزیزه خاطِرِت

هر شِبِ تابِسّان اَ گرما می رفدی سِرِ بانْ

تِرانه بِرام ماخواندی وِرِ لانه کَفدِرِت

یِیْ رو اَ رایْ نُنوایی داشدم می آمِدم خانه

سِرِ رام اِفداده بود یِیْ وِرِقی اَ دَفدِرِت

میانش نِوِشده بود: الهی قربانت بِرم

نامه رِ شِر دادِم و اَ ئی کارُم گِرِف جِرِت

یِیْ روزی گُفدی بِشُم مَ خاک پاتم به خدا

میان حِوْض پریدم تا گل بشه به اُ سِرِت

اَ بَسْگی قسم مُخوردی به خدا به کی به کی

راسْ راسی نی می دانم چه جوری کردم باوِرِت

بخت بد هَما اُ روز یِیْ هَمْسادِی جِدید آمد

دُخْدِرِشانه دیدی پرید یِهِو هوش اَ سِرِت

یِیْ هفده نِشد وا یِیْ اِنْگوشْدِر و یِیْ کلّه قند

رَفدینان خازمنی، تو خودت بودی نِنَتْ وِرِت

خِوِرِشْ رسید بِشُم گفدم: دروغه اوجو نیس

اصلا باورم نِشد به اُ خدا ئی یِیْ کارِت

به آوْجیم گفدم بِشُم گفده ماخوامت به خدا

گُفْ یقین بی معرفت هَشده بوده سر به سِرِت

اَ ترسِ آبْرو دیه جُراَت نِداشدَم دَر دِرام

خَفِخان بِرام می اِوْدْ اُ حرفا و زِرِّزِرِّت

امروزَم دِرآمِدم فِقَ اینه بِشِت بگم

قَسِمایْ که خوردی کو؟خدا بِزِنه کِمِرِت

مَ تِمامِ حرفا و قِولات یادُم مانده هنوز

ئی بود اُ قِول و قِرارات؟ آره؟ لِشِّ خِوِرِت



نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390| ساعت 1:33| توسط لیلا خلیلی خو| |



چشم و نگهت صداقت خوشبختی است

حرف و سخنت حمایت خوشبختی است

همراه تو ای تمام شیدایی من

بدبخت شدن نهایت خوشبختی است


نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390| ساعت 21:32| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

سلام دوستان عزیز

ببخشید که خیلی وقته نبودم

الانم نمیتونم زیاد بنویسم فقط یه تک بیت مینویسم مناسب اوضاع و احوال این روزاس

 

وقتی که نان به قیمت جان میرسد به لب

                                                               

از سور و ساط سفره ی رنگین چه گفتمی؟؟؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389| ساعت 11:51| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

ای یار نازنینم

دلدار آهنینم

سنگ صبور رویام

من بی تو دل غمینم

از روزی که تو رفتی غم رو دلم تابیده

رو پشت بوم قلبم رنگ حسرت پاشیده

تو از کجای قصه به قلب من رسیدی

رنگ سیاه عشقو به قلب من کشیدی

تو آسمون اینجا بی تو ستاره ای نیست

تو قلب زار و خستم عشق دوباره ای نیست

ای یار نازنینم

دلدار آهنینم

سنگ صبور رویام

من بی تو دل غمینم

بغض شکسته ی من از جنس عشق نابه

اما دل حریصت درگیر انتخابه

من از تبار عشقم تو از تبار قهری

هر چی واست نوشتم نخونده پاره کردی

حالا که رفتی با من ببین عاشق چی کردی

کاشکی فقط می گفتی یه روزی بر می گردی

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389| ساعت 12:5| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

هر چی که بین ما بوده تموم شد

بیشتر از این حوصلتو ندارم

می خوام برم از دست تو راحت شم

تا به بیابون نرسیده کارم

 

نداری دیگه واسم اعتباری

منم نمیخوام که تو رو ببینم

از جلوی چشام برو، جهنم

از چش من افتادی نازنینم

 

زندگیمون جهنم یزیده

وقتی که تو کنار من بمونی

دیگه میخوام برم ازت جدا شم

من که میدونم حالا عشق اونی

 

یه روز می یای که دیگه خیلی دیره

بین دلامون تا خدا فاصله س

نمی تونم ببخشمت عزیزم

این روزا قلبم خیلی بی حوصله س

 

من دیگه از هر چی که بود گذشتم

تو بمون و عشق جدید و نازت

حتی دیگه خاطره تم نمی خوام

من ندارم دیگه تو رو نیازت

 

در به دریتو از حالا می بینم

اون واسه تو یه عشق با وفا نیس

می رسی تو به حرف من دوباره

اما دل من به تو مبتلا نیس

 

یه روزی تو به حرف من می رسی

اینم بگم که افتادی از چشم

دیگه دارم می رم فقط بدون که

از این به بعد منم مث تو میشم

 

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389| ساعت 13:52| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

کی با لباش رد شده باز از روی گونه های تو؟

 

مهر خیانت به منو کشیده رو لبای تو؟

 

کی لباشو با هرزه گی گذاشته روی گونه هات؟

 

کی تار موهاشو داده یادگاری به شونه هات؟

 

کی تا بهت زنگ میزنه با ترس میگی که اشتباس

 

یا:الو آنتن نمی ده . یا میگی :  از خط شماس؟

 

این اول اسم کیه حلقه زده به گردنت؟

 

تا راستشو بهم نگی من نمی خوام ببینمت

 

چشمای تو پر از دروغ،چشمای تو پر از ریا

 

به من نگفتن یکی هست که اومده به جای ما

 

دنیا رو آتیش می زدم که خم به ابروهات نیاد

 

کاشکی فقط می فهمیدی دلم تو رو چقدر می خواد

 

تموم غصه هاتو من به قیمت جون خریدم

 

اما از اون چشمای تو بجز خیانت ندیدم

 

حریر ناب عشقمو دادی و کرباس خریدی

 

ابریشم احساسمو به زیر پاهاش کشیدی

 

فقط بگو چی داشته که این جوری گول زده تو رو

 

خدا کنه بی ارزه  و تو هم یه لطفی کن برو

 

نه اینکه مال اون باشی گاهی بیای سراغ من

 

برو برای همیشه حرف قدیمارم نزن

 

بهونه بودی واسه ی سرودن شعر و غزل

 

حیف همه ترانه هام که توش بهت گفتم عسل

 

چشمای تو پر از دروغ،چشمای تو پر از ریا

 

به من نگفتن یکی هست که اومده به جای ما

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389| ساعت 17:0| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

لحظه های با تو بودن هیچ وقت از یادم نمی ره

خط به خط لحظه به لحظه توی ذهن من اسیره

واسه ی به هم رسیدن فاصله اگر چه کم بود

یه قدم فاصله شاید هم تراز کوه غم بود

واسه برداشتن این کوه تو نخواستی بشی فرهاد

این وسط کی باخته بود ؟من ، دادی زندگیمو بر باد

حالا دیگه تا قیامت

بینمون دریای خونه

زخمی تیر جدایی

این وجود پر جنونه

من می خواستم که بمونی تو خیال خشک بارون

می تونستم با تو باشم با تو هر جا حتی زندون

واسه ی موندنت از شب چه ستاره ها که چیدم

تو خیال عاشقونم دم صبح به تو رسیدم

اما دست یکی دیگه توی دست عاشقت بود

به خدا دلم نمی سوخت اگه راستی لایقت بود

با یه قلب زخمی موندم توی جاده های شعرام

فهمیدم منو نمی خوای ، بیهودس تموم کارام

اگه تو می خوای شروع کن دوباره بازی رو از سر

این بار که باختی عزیزم توی بازیه کلاغ پر

حالا دیگه تا قیامت

بینمون دریای خونه

زخمی تیر جدایی

این وجود پر جنونه

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389| ساعت 1:10| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

 

غصه های این دل پر درد می سوزاندم

 

او که از دنیا جدایم کرد می سوزاندم

 

در فضایی عارفانه عارفی رند و کلک

 

پشت سر بد گویی هر فرد می سوزاندم

 

زخمه های سیم تنبور تو در آغاز بزم

 

از قوای پنجه های سرد می سوزاندم

 

گر چه با صوت دف آدم عرش پیما می شود

 

ضربه ها بر دف ز یک ولگرد می سوزاندم

 

یا علی گویان مست از شربت جور و جفا

 

زیر القابی به نام مرد می سوزاندم

 

او که هر دم با ریا در جمع درویشان نشست

 

بر زبان هو یا علی آورد می سوزاندم

 

سینه ی درویش و یار بی ریا و عاشقی

 

در شبی که غم مرا پرورد می سوزاندم

 

پیش این یک غصه درد عالم و آدم کم است

 

ادعای مردی نامرد می سوزاندم

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389| ساعت 14:41| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

 

سلام

 

میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا(س) بر تمام شیعیان جهان

                                       تبریک و تهنیت باد

روز زن و روز مادر نیز بر تمامی زنان و مادران ایران زمین مبارک

راستش هیچ مطلب خاصی آماده نکردم واسه امروز که پست کنم چون خیلی دلم گرفته

تا حالا این روزو کسی توی این ۳۰ سال بهم تبریک نگفته  دلیلی هم واسه تبریک گفتن به من نداشتند

خدایا شکرت!!!!!!!هیچکدوم از این روزایی که آفریدی به ما مربوط نمیشه که یکی به ما بگه

 

                                                     روزت مبارک

 

هر روز که میگذره از این دنیات بیشتر خسته میشم

کی تموم میشه خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کی تموم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389| ساعت 22:38| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

فریاد زد : شیر یا خط می اندازیم هر چه آمد بپذیر.


از ذهنم گذشت که بگوییم:
گفته بودی دوستت دارم ...
و چه کودکانه پذیرفته بودم و هر شب مشق می کردم تا فراموشم نشود.

حالا چه؟ آمده ای بگویی می خواهی بروی؟هنوز نیامده؟ببینم دوستت دارم یعنی چه؟قول ماندن نیست اما اشتیاق ماندن که هست.تو که می خواستی بروی اصلا برای چه آمدی؟آمدی این دل دربه در ما را ویرانه کنی و بروی . این رسم کجاست ؟ رسم کدام دین است؟بیایی مثل صاحبخانه همه چیز این دل را صاحب شوی ، بشکنی،بریزی،له کنی،زخم بزنی،به خاک و خون بکشی بعد هم همانطور که بدون مقدمه در یک عصر بهاری آمدی هنوز پائیز نشده بروی؟آمدی شکوفه های نشکفته باغ این دل را غارت کنی؟راهزنی را کجا آموخته ای ؟ خوب یادت نداده اند . شکوفه ها را که غارت کنی سختی اش یک سال است بهار آینده دوباره شکوفه ها می شکفند ، حماقت کردی باید باغ را از ریشه می سوزاندی،البته می دانم در توانت نبود هم او که این باغ را باغبانی میکند هم او مواظب ریشه های باغ است.
خب باشد برو برای چه ایستاده ای ؟ تو همیشه نمک بودی اما ...

قبول کردم اما دلم می خواست بگویم : عاشق در راه عشق ایثار میکند از خود می گذرد .برای عاشق «من» وجود ندارد و همه می شود« تو».کجای قاموس عشق عاشق برای ماندن یا رفتن شیر یا خط می اندازد؟ نگفتم به خاطر اینکه به لحن تردید نگاه های هراسانش بر نخورد قبول کردم شیر یا خط بیاندازد.


گفت:شیر آمد می مانم ، خط آمد می روم ، قبول؟

 
قبول کردم . چاره ای نداشتم گفتم شاید اینبار شیشه های آهنی قصر خدا به حالم لرزید و شیر آمد و ماند . از آن جایی که نیمه شاید یقین است قبول کردم و با لحنی معصومانه که عشق به من آموخته بود گفتم : بیانداز، اما اگر شیر آمد دیگر دبه نکن، بمان، باشد؟


زهرخندی زد و گفت: بیاندازم؟


گفتم: بیانداز.


سکه را پرتاب کرد و گرفت . تا سکه در هوا می چرخید هر چه دعا بلد بودم از خاطرم گذشت و خدا را به تمام مقدسات عالم قسم دادم این بار با دل من راه بیاید و سکه شیر به زمین بنشیند.


سکه را نشانم داد خط بود فریادی از خوشحالی کشید ،سکه را به هوا انداخت و رفت.سیل اشکهایم سرازیر شد ، از شدت ضعف به زمین افتادم ، سکه کنار زانوهایم بود برداشتمش تا برای آخرین بار جای دستهایش روی سکه را ببوسم......

آنچه را که می دیدم باورم نمی شد ، من بازیچه ی تمام مدت به اصطلاح عشقمان بودم یا عشق مرا مسخره ی دست خودش کرده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........

 هر دو طرف سکه خط بود.

گلدان شکسته ام ترک روی ترک
یک روز چو مرهمی و یک روز نمک
ای عشق ! مگر مسخره ی دست توام؟
برگرد برو هی به جهنم به درک

نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389| ساعت 21:53| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

تنها تکان دست تو بس بود تا من بفهمم برنمی گردی

رفتی ولی هرگز نفهمیدی با این دل تنها چه ها کردی

دنیای تو خالی ز باورهاست من در خیالم با تو می رقصم

آبستنم از عشق پر شورت در باورم مانند یک مردی

شهر قشنگ آرزو اینجاست رفتی کجا دنبال رویایت

با هر کسی دور از نگاه من، گرم و ولی با قلب من سردی

پاتک زدم دیشب به قلب تو شهر شلوغی پر ز غوغا بود

در چشم تو معنا نمودم من تک واژه ی ناب جوانمردی

من گل نبودم؟خار هم هرگز،سرو صبورم با دلی پر خون

با قامتی که تاب می آورد زیر هجوم باد از زردی

در آرزوی دیدنت هر شب مجنون صحرای ورقهایم

ای نور چشمان همین لیلا ، می شد دوباره کاش برگردی

 

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389| ساعت 22:25| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

چندی پیش در محفلی هر چه تلاش کردم به همه بقبولانم که همه دخترها را با یک چوب نزنند چرا که تمام دخترها برای شوهر له له نمی زنند (نه به این معنا که دوست ندارند ازدواج کنند، اما این نیست که به دنبال شوهر بدوند) نشد که نشد،البته حرفهایم را با منطقی خاص قبولانده بودم اما .....

درست فردای آن روزفیلمی روی پرده ی سینماها رفت با عنوان 10 رقمی با بازیه مضخرف سرکار خانم بهنوش بختیاری که هر چه من رشته بودم پنبه کرد... بعد از آن هر کسی سینما رفت و این فیلم   لایتچسبک را دید طی تماسی  با من(تلفنی، sms ، ایمیل ، حضوری و...) با طعنه گفت :

10رقمی رو دیدی؟ مشت نمونه ی خرواره ......حتما 10رقمی رو ببین نظرت عوض میشه

و از این قبیل اراجیف...

و حالا من لیلا خلیلی خو علاوه بر احترام خاصی که برای سازندگان فیلم هایی که بهنوش بختیاری در آن ها بازی می کند قائلم ولی بسیار از آنها گله مندم . همینطور از خود خانم بختیاری و از ایشان فقط یک سوال دارم ، آن هم اینست که : چرا؟؟؟؟؟؟؟

1) چرا اینقدر خودت و دختر های دیگر را زیر سوال میبری ؟؟؟؟؟؟؟

2) واقعا چرا فکر میکنی جذاب و دوست داشتنی هستی؟؟؟؟؟؟؟

3) مگر قرارداد هر فیلمت چقدر است که اینطوری هر خفت و خواری را به جان میخری؟؟؟؟؟؟؟

4) آیا واقعا پول ارزش اینهمه ذلت را دارد؟؟؟؟؟؟؟

5) هنرمندی؟؟؟؟؟؟؟؟نکند تعریف هنر عوض شده است؟؟؟؟؟؟؟

اگر تو هنرمندی ، بازیگری ، پس هما روستا که بود؟فخری خوروش چه کاره بود؟مرحومه نادره و دخترش ثریا قاسمی چه می کردند؟شهلا ریاحی، شهلا میربختیاری،پریوش نظریه، سوسن تسلیمی ،کتایون ریاحی، فاطمه معتمدآریا، باران کوثری ، نسرین مقانلو ، مریلا زارعی ، هدیه تهرانی(که یادم می آید مردم و مخصوصا مردها مدتها به خاطر او با آن جذبه ی دلنشینش برای دیدن فیلمهایش به سینما می رفتند) و... اینها که بودند ؟اینها که هستند؟ اینها چه داشتند که تن به ذلتی که تو دادی ندادند؟؟؟؟؟؟؟

می دانی چرا فیلمهایی که به اینها پیشنهاد میشود به تو پیشنهاد نمیشود؟زیرا تو هنرمند نیستی؟توان انجام کاری را که آنها انجام میدهند تو نداری!!!!!! تو فقط خودت را بازی میکنی ،همیشه یک مدل ،همیشه یک تیپ ، همیشه یک کاراکتر که خودت هستی با کوچکترین ذره ای خلاقیت.......

البته امثال تو هم کم نیستند... اما تو واقعا شورش را درآورده ای!!!!!!هر فیلمی که از تو اکران میشود همه محتوایش را میدانند.میخواهی چند تایشان را نام ببرم؟

10رقمی.......دو خواهر.....چارخونه.....زندگی شیرین.......خانه به دوش........شبهای برره و ...

هرکدام از فیلم ها و سریالهایت را نام ببرم همین است

تو شرف دختر ها را برده ای!!!!!!!!!!!

من خودم دخترم و 30 ساله .مجردم و قابل توجه شما که بازیگرم...اما هرگز تن به خفتی که تو داده ای نداده ام .راه های بهتری هم برای کسب درآمد هست ،خودت را برای پول فنا میکنی؟ ارزشش را دارد که حیثیت دخترهای هم وطنت را ببری؟؟؟؟؟؟؟با این کارها که تو انجام میدهی هم روی پسرها و مردها را زیاد میکنی هم آبروی دخترهای خوب و خانم را می بری و هم چشم و گوش دخترها و پسرهای کم سن و سال را باز میکنی.

آیا واقعا تو اینجوری برای شوهر له له می زنی؟ آیا واقعا به هر پسری التماس می کنی که بیاید تو را بگیرد؟ حتی آگر آن پسر دله دزد باشد و تو کارشناس فرش؟آیا واقعا خودت را اینجوری خاک پای هر پسر بی لیاقتی میکنی؟ ارزش تو همین قدر است؟چه کسی از تو تعریف میکند؟ لابد چند نفر مثل خودت و از تو بدتر!!!!!!شنیده ام شوهر داری و شوهرت هم مرد خوب و با کلاسی است ، اما حتما بی غیرت است و این خیلی بد است که شوهر آدم بی غیرت باشد و این حرکات چندش آور همسرش را در رسانه های ملی و روی پرده سینماها ببیند و حرفی نزند و صد البته که دیگر این بی غیرتینیست ، بی اصالت بودن و بی رگ بودن یک مرد است که بگذارد زنش اینگونه کلامی و رفتاری خودش را به نمایش بگذارد .باز شانس آورده ایم که سینمای ما یک سینمای نجیب است که اگر نبود خدا میداند تو و امثال تو چه ها می کردید؟؟؟؟؟؟

کمی به خودت بیا

دختر ایرانی همان است که هدیه تهرانی بازی کرد.دختر ایرانی حتی اگر عاشق شود و از عشق بمیرد هم به روی خودش نمی آورد . دختر ایرانی حرص و شهوتش را می تواند کنترل کندالبته اگر امثال شماها بگذارند.

من از طرف خودم و جمع کثیری ازدختران آبرومند ایرانی به تو و امثال تو اخطار میدهیم که دست از این کارهایت برداری....تو هنرمند نیستی فقط هنر پیشه ای یعنی پیشه ات، شغلت ، حرفه ات، کارت، منبع درآمدت هنر است .البته با این پیشه ات هنر را به گند کشیده ای و از آن فقط یک نان دانی (نوندونی) برای خودت درست کرده ای که این شرم آور است.

این نظر ماست که به فکر منبع درآمد دیگری برای خودت باشی که دیگران با دیدن تو و کثافت کاریهایت همه ی دخترها را با یک چوب نزنند.......

 مابرای تو و کارهایت و کارگردانهایی که تو را به کار  دعوت می کنند و تمام کاراکتر های مقابلت متاسفیم. 

بهنوش بختیاری این یک اخطار بود.

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389| ساعت 22:7| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

 

سیانور ... ؟

قرص ...؟

سقوط ... ؟

طناب ...؟

تیغ ... ؟

تیشه ... ؟

بیابان ... ؟

... تحمل می کنم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389| ساعت 14:43| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

 

 

بِفْته به غَسَلخانه اُ هِیْکِلِ عِینِ عَنتِرِت

خدا الهی بشکِنه پاته ، بِزِنه کِمِرِت

الهی با دیویس شیشیت زیر تریلی بری و

قِشنگ بِتِله اُ دله پاک اَ خدا بی خِوِرِت

یادته وعده می دادی ال مُکنم بل مُکنم

خنجر بشن اُ وعده هات بِرِی اُ قلب کافِرِت

الهی که یِیْ روز خوش دیه بِرات پیدا نشه

الهی هر جا که میری سنگ بیریزه به رو سِرِت

الهی در به در بشی هیشکی دیه تونه نِخوا

الهی هیشکس نِباشه دیه بیا دِوْر و وِرِت

یِتّیم و یِسّیر بمانی وِیْلان و کوچه گرد بشی

دیه سراغِتم نیا ، اُ که ماخوایتِشْ ، دِلبِرِت

الهی که وَخْدی میری ماه عسل دریا چینین

طوفان بشه بیمیرینان بیا بشه ئی آخِرِت

الهی آتیش بیگیری میان خواب و بسوزی

الهی داغِت بمانه رو جیگِرِ برادِرِت

دلم ماخوا بری تو مَ حلوای شبِ هفْ بِپِزم

بِرِیْ جنازه ی تِلیدت بِرِیْ تِنِ خاک به سِرِت

الهی اُ که کرد تونه در به دره اُ غمزه هاش  

بیمیری و اُنم بشه یِیْ عمر قِشنگ دربه دِرِت

یا نه الهی که بِره قالت بیَله حسابی

نه که مِثِ مَ بمانه دیوانه و مُنتِظِرِت

مَ اهل نُرْفین نِبودم اما تو آدم نِبودی

یِیْ چیزیه میواس بگم بِسپُر اُنه به خاطِِرِت

خدا کنه نِمیری و هَیْ غُصه هات زیاد بشه

به روز مَ بینیشی و بیگیره اَ دنیا جِرِت

ایناره گفدَم بدانی چِقذ دِلُم خونه اَزِت

دلُم ماخوا بازم بگم اَ راسی لِشِّ خِوِرِت

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389| ساعت 19:57| توسط لیلا خلیلی خو| |

 

رفتی و ندیدی (۱)

 

رفتی و ندیدی که تو را سنجیدم

از عشق تو و عاقبتم ترسیدم

رفتی تو کنار او که با من بد بود

نامردی عاشقانه ات را دیدم

 

 

رفتی و ندیدی (۲)

 

رفتی و ندیدی که کجا غوغا شد

با اشک دو چشم من جهان دریا شد

دیشب که شب مرگ قناریها بود

اسرار دل ساده ی من افشا شد

 

 

رفتی و ندیدی (۳)

 

رفتی و ندیدی دل من رسوا شد

رسوایی من به عالمی پیدا شد

دیشب که تو را کنار یارت دیدم

در کنج دلم قیامتی بر پا شد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389| ساعت 16:24| توسط لیلا خلیلی خو| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا